به نام خداوند
الان که فکر می کنم چرا اسم وبلاگم انقدر مسخره است؟!...دوست دارم خودم را و مسخرگی هایم را...
فکر می کنم بهتر باشد کمی اصلاحش کنم...دوست دارم بعضی وقتهای کم خودم را...فقط وقتی کار احمقانه ای کرده باشم...حتی گاهی احمقانه هایم باعث می شوند دیگران تمجیدم کنندها!...
...
دلم لک زده برای آشنایی با یک دوست جدید...از آن دوست های واقعی...از آنهایی که بشود بهترین کتابی که خوانده ام را بهش هدیه کنم...که بشود برایش تعریف کنم چطور عاشق شدم و بعدش هم بشود ازش بپرسم که عاشق شده است؟...از آن هایی که بشود برایش بگویم از دوران مدرسه و دلتنگی ها و درد دوری ام...از آنهایی که حداقل چند تا دوست واقعی داشته باشد یا اگر هم نداشته باشد آخرش بفهمد دوستی واقعی چه جوری است...
راستش من همیشه دلم می خواهد با آدم های جدید آشنا بشوم...همیشه دوست دارم کسی را داشته باشم که دلم قنج برود برای دیدنش...برندارید بی خودی این ها را با هم قاطی کنید ها...دلم عشق و عاشقی جدید نمی خواهدها...همین یکی می تواند کفاف دنیا و آخرتم را بدهد...طفلی آقای م...به خدا انقدر دوستش می دارم که نگو!!...
بدی اش این است که من آدم نرمالی نیستم...خیلی وقت ها دور و بری هایم مهربانی هایم را به پای حماقت می گذارند...خیلی وقت ها فکر می کنند من دنبال چاپلوسی ام...بیشتر موقع ها اصلا یکی پیدا نمی شود آدم را بفهمد...این جور وقت ها توضیح دادن خیلی به درد می خورد...من عاشق توضیح دادنم...دلم می خواهد همه ی حرف ها و کارهایم را توضیح دهم...دلیلش هم واضح است...بالاخره ایراد از من باشد یا از دیگران،همیشه منظورم اشتباه برداشت می شود!!!...این جوری می شود که من توضیح می دهم...البته معمولا توضیح هم فایده ندارد...
الان ایراد از من است یا از دیگران؟...
معمولا دوست ندارم یادداشتهای قدیمی ام را بخوانم...وبلاگ را چرا...اما دفتر یادداشتم را اصلا...همه اش بوی غصه می دهد همه اش ناله دارد!...راستش بعضی وقت ها خودم هم منظور نوشته هایم را نمی فهمم...گنگ است برایم...هر چه فکر می کنم می بینم آن چیزی که در ذهنم بوده، نمود بیرونی و واژه ایش نمی شود این هایی که من نوشته ام خب...
احساس می کنم "س" دیگری هستم در راستای این "س" که از همه ی آنچه هست بیزار است...بعد، آن موقعیت هایی که من را دوست دارد خودش را نشانکی می دهد و دوباره زودی قایم می شود...خسته شدم...نه از دست او...از دست خودم...سال هاست که تلاش می کنم با هم ارتباط برقرار کنیم...اما درست در همان لحظه ای که فکر می کنم تمام تلاش هایم نتیجه داد، می فهمم خطای فاحشی مرتکب شده ام و دوباره از دستم فرار می کند!...
...بیچاره من...بیچاره "س"...