گاهی نمی شود انتخاب کرد...
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ دی ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

به نام خداوند

حالم که خوب باشد هیچ چیزی را مخفی از همسرم نمی خواهم...

حالم که خوب باشد دنیا برایم رنگ و بوی دیگری دارد

فقط حیف...حیف که همیشه حالم خوب نیست...انگشت شمارند روزهای خوبی ام!...

...

دارم مسیر کدبانویی را طی می کنم!...همان که نمی خواستمش...


 
کل ارض کربلا و کل یوم عاشورا
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ آذر ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی: اسلام واقعی

به نام خداوند

ایا این منطقی است که آقایی که قرآن ناطق است قیام کند برای قرآن خواندن آنان که شب عاشورا را تا صبح قرآن می خواندند؟

آیا این منطقی است که آقایی که خود اصل سوم دین اسلام(1.توحید  2.نبوت 3.امامت)  است قیام کند برای امر به معروف و نهی از منکر که از فروع دینند؟

آیا این عدل است که خداوند اصل را فدای فرع کند؟

آیا باطن دین مهم تر از ظاهر آن نیست؟

آیا فراموش کرده ایم رسول خدا در روز غدیر فرمودند هر کس ولایت هر یک از فرزندان علی را نپذیرد به مانند این است که علی را به ولایت قبول ندارد و هر کس علی را به ولایت نپذیرد به منزله ی این است که مرا به ولایت قبول ندارد و آنکس که مرا به ولایت قبول نکند خدا را به ولایت نپذیرفته است؟

آیا آنان که کشتند آقایمان را تشنه لب نماز نمی خواندند؟

آیا آنان که زن و فرزندان خون خدا را به اسارت بردند قرآن نمی خواندند؟

آیا نماز بی ولایت علی همان نمازی است که خدا خواسته؟

آیا این انصاف است که تمام عاشورا را خلاصه کنیم در امر به معروف و نهی از منکر و به پا داشتن نماز؟

...

پس باطن دین چه می شود؟

...


 
من واقعا نیاز به درمان دارم!!...
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

به نام خداوند

خیلی خیلی تصادفی با یک خانم با شخصیت مواجه شدم، اما مرتکب یک حماقت بزرگ شدم و شماره اش را نگرفتم...

انگیزه دارم درس بخوانم...

فکرش را بکنید!...


 
پتوی نرم ابی...
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آبان ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

به نام خداوند

جمع می کنم پاهای بلندم را و به زور جایشان می دهم توی مبل دو نفره...بالش بابا را می گذارم زیر سرم و پتوی آبی نرم را می کشم روی سرم...بابا از دور صحبت می کند با من...نمی شنوم اما چه می گوید طفلکی...

نرمی پتوی آبی من را یاد نوجوانی ام می اندازد...یاد آن وقت ها که نرمی اش مرهم بود گریه های شبانه ام را...یاد آن روزهای عاشقی که می نشستم پایین تختم خاطره هایم را مرور می کردم بعد سرم را می گذاشتم روی پتو و آب می دادم با اشک های شورم دو تا لاله ی روی پتو را...تختم  هم آبی بود...چقدر ازش بدم می آمد!...

چقدر دورند آن خاطره ها..چقدر دور است نوجوانی ام...چقد دور است نگاه متفاوتم به زندگی...

پتوی آبی را با هر دو تا لاله اش...با همه ی آن مربع ها و دایره های رنگیش پیچیده ام دور خودم و نشستم جلو کامپیوتر خواهرم...که روزی مال من بود!...غربه ام اما...فقط نرمی پتو دلداریم میدهد...که یعنی هنوز زنده ام...

...

خیلی خسته ام...با تمام حرف های که با دوست قدیمی زدیم...با اینکه می گفت گور بابای درد کهنه...

من اما خسته ام...و تکرار می کنم برای خودم...کاش زودتر بمیرم...

 


 
از جنس قدیم تر ها...
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آبان ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

به نام خداوند

شال گردن هایمان را با هم عوض کردیم...خیلی مزه داد...

...

مثل من...از یه درد کهنه لب ریز...


 
وقتی یک زن مثل یک مرد به کارهایش می رسد!
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

به نام خداوند

آخی...با کیبورد خواهرم کلی تندتر می نویسم!...

...

می خواستم خانوم نباشم...می خواستم خانومی نکنم...می خواستم هیچ شباهتی به یک زن نداشته باشم...

این بود که وقتی از خواب بیدار شدم قبل از اینکه صورتم را بشویم کتری را پر کردم و روی شعله ی بزرگ گاز گذاشتم تا زودتر جوش بیاید،آقای م خواب مانده بود...صورتم را شستم، به مامانم تلفن کردم برای هماهنگی ساعتی که می خواهیم بیرون برویم...چند تا تیکه از ظرف ها راشستم،آب جوش آمده بود!چایی دم کردم...میز پر از وسیله بود،سفره را پهن کردم،با اقای م صبحانه خوردیم...آقای م رفت سر کار،صدقه را گذاشتم سر جایش...سفره را جمع کردم...ظرف ها را توی سینک چپاندم...لباس کثیف های رنگ روشن را جدا کردم،ماشین لباس شویی را روشن کردم...بقیه ظرف ها را شستم، سینک ظرف شویی لک شده بود...افتادم به جانش تا پاک شد!...مامانم تلفن کرد گفت در خیابان منتظرم است...لباس پوشیم بخاری را خاموش کردم و راه افتادم...

احتمالا مثل یک مرد!...

 


 
نفرت!
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ آبان ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

به نام خداوند

متنفرم از این مسابقه ی احمقانه ای که عقربه های ساعت با هم می دهند...کاش می شد ساعت را از زندگیم حذف می کردم


 
دغدغه های این وقت صبح یک زن!!!
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آبان ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

به نام خداوند

الان که فکر می کنم چرا اسم وبلاگم انقدر مسخره است؟!...دوست دارم خودم را و مسخرگی هایم را...

فکر می کنم بهتر باشد کمی اصلاحش کنم...دوست دارم بعضی وقتهای کم خودم را...فقط وقتی کار احمقانه ای کرده باشم...حتی گاهی احمقانه هایم باعث می شوند دیگران تمجیدم کنندها!...

...

دلم لک زده برای آشنایی با یک دوست جدید...از آن دوست های واقعی...از آنهایی که بشود بهترین کتابی که خوانده ام را بهش هدیه کنم...که بشود برایش تعریف کنم چطور عاشق شدم و بعدش هم بشود ازش بپرسم که عاشق شده است؟...از آن هایی که بشود برایش بگویم از دوران مدرسه و دلتنگی ها و درد دوری ام...از آنهایی که حداقل چند تا دوست واقعی داشته باشد یا اگر هم نداشته باشد آخرش بفهمد دوستی واقعی چه جوری است...

راستش من همیشه دلم می خواهد با آدم های جدید آشنا بشوم...همیشه دوست دارم کسی را داشته باشم که دلم قنج برود برای دیدنش...برندارید بی خودی این ها را با هم قاطی کنید ها...دلم عشق و عاشقی جدید نمی خواهدها...همین یکی می تواند کفاف دنیا و آخرتم را بدهد...طفلی آقای م...به خدا انقدر دوستش می دارم که نگو!!...

بدی اش این است که من آدم نرمالی نیستم...خیلی وقت ها دور و بری هایم مهربانی هایم را به پای حماقت می گذارند...خیلی وقت ها فکر می کنند من دنبال چاپلوسی ام...بیشتر موقع ها اصلا یکی پیدا نمی شود آدم را بفهمد...این جور وقت ها توضیح دادن خیلی به درد می خورد...من عاشق توضیح دادنم...دلم می خواهد همه ی حرف ها و کارهایم را توضیح دهم...دلیلش هم واضح است...بالاخره ایراد از من باشد یا از دیگران،همیشه منظورم اشتباه برداشت می شود!!!...این جوری می شود که من توضیح می دهم...البته معمولا توضیح هم فایده ندارد...

الان ایراد از من است یا از دیگران؟...

معمولا دوست ندارم یادداشتهای قدیمی ام را بخوانم...وبلاگ را چرا...اما دفتر یادداشتم را اصلا...همه اش بوی غصه می دهد همه اش ناله دارد!...راستش بعضی وقت ها خودم هم منظور نوشته هایم را نمی فهمم...گنگ است برایم...هر چه فکر می کنم می بینم آن چیزی که در ذهنم بوده، نمود بیرونی و واژه ایش نمی شود این هایی که من نوشته ام خب...

احساس می کنم "س" دیگری هستم در راستای این "س" که از همه ی آنچه هست بیزار است...بعد، آن موقعیت هایی که من را دوست دارد خودش را نشانکی می دهد و دوباره زودی قایم می شود...خسته شدم...نه از دست او...از دست خودم...سال هاست که تلاش می کنم با هم ارتباط برقرار کنیم...اما درست در همان لحظه ای که فکر می کنم تمام تلاش هایم نتیجه داد، می فهمم خطای فاحشی مرتکب شده ام و دوباره از دستم فرار می کند!...

...بیچاره من...بیچاره "س"...


 
← صفحه بعد